تبليغاتX
تو شعر نابی با ردیفی از تبسم...

تو شعر نابی با ردیفی از تبسم...


و چه کودکانه به بازی گذر عمر دعوت شدیم

 

سلام و عرض ادب و احترام به همه ي دوستان خوبم .

 

به شما عزيزان مهرباني که در اين چند ماه با اينکه اين وبلاگ

به روز نشده اما بارها و بارها به اون سر زديد و در کامنت هاي

پُر محبتتون به من اظهار لطف  کرديد و بعضا هم رندانه انتقاد

داشتيد که :

« بابا چقدر بيايم اينجا و شعر تکراري بخونيم !!! »

 يا « ببين ازدواج چه به روز بچه ي مردم آورده که حتي فرصت

 به روز کردن وبلاگش رو هم نداره !!! » و ...

 

از همه تون ممنونم ..................

 

اما حالا بعد از يه مدت طولاني اومدم و به اميد خدا

با دست پُر هم اومدم ؛

 

 

 

و اما    پنج   خبر ؛

 

 

 

1-

 

وبسايت رسمي « ادبستان » ، اولين بانک تخصصي شعر

 و ادبيات  در کاشان افتتاح شد .

ادبستان عنوان يه مجموعه ي ادبي در کاشان است که وارد

دومين سال تاسيسش مي شه و صرفا هم به کار ادبيات

مي پردازه . اين مجموعه که توي اين يک سال فعاليتش معرف

 حضور بيشتر شاعران و نويسندگان جوان  قرار گرفته به نشر و

پخش تخصصي انواع کتابهاي ادبي ( شعر ، ترانه ، رمان و ... )

مي پردازه به گونه اي که هم کتابهاي ادبيات را  براي اهالي قلم

و به خصوص نوقلمان و شاعران و نويسندگان معاصر با تسهيلات

ويژه چاپ مي کنه و هم آثار چاپ شده ي آنها رو در شهرستان

کاشان  و حومه و بين مجامع ادبي و دانشگاهي اين شهرستان

پخش  مي کنه ...

 

اطلاعات بيشتر رو روي سايت ببينيد :

 

 ادبستان

 

 

2

 

بالاخره بعد از مدت ها کتاب « تو شعر نابي با رديفي از تبسم »

که شامل مجموعه غزل هاي عاشقانه ي من است و استارت

چاپ شدنش از  آبان ماه سال گذشته خورده توسط انتشارات

« شاني » به چاپ رسيد و شما دوستان مي توانيد از کتاب

فروشي هاي سراسر کشور تهيه کنيد و يا براي خريد

 ( حتي يک جلد ) مبلغ 2000 تومان به حساب سيباي ملي

به شماره  0303591554002 واريز و با شماره ي 09131634667

تماس بگيريد و آدرس بدهيد تا برايتان ارسال شود .

( هزينه پستش هم با خودم ! ) .

 

 

 33.jpg

 

 

3-

 

کتاب « اين ويژگيِ تو است ، محشر باشي » شامل 20 غزل

عاشقانه  و سه غزل مثنوي و تعدادي رباعي از من ، در 88

صفحه و قيمت 2200 تومان توسط انتشارات « فصل پنجم »

و به کوشش جناب آقاي  پرويز بيگي حبيب آبادي به چاپ رسيد

و در دسترس علاقه مندان  مي باشد .

 

 

1 002.jpg

 

 

توضيح ؛

 

اين کتاب نسبت به کتاب قبلي من « تو شعر نابي با رديفي

از تبسم » هيچ نقطه ي  مشترکي ندارد حتي يک بيت و کاملا

اشعار اين دو مجموعه از هم مجزا و متفاوت هستند .

اين کتاب رو هم مي توانيد به سبک و سياقي که در قسمت قبل

توضيح داده شد تهيه بفرماييد .

اخبار شماره ۲ و ۳ در خبرگزاری ایسنا هم منتشر شده که

اینجا    می توانید ملاحظه بفرمایید .

 

لینک مصاحبه و انعکاس دو خبر اخیر

 

در خبرگزاری کتاب ایران   ایبنا :

 

 

 

4

 

قابل توجه شاعران محترم خطه ي کاشان و حومه  ؛

کتاب دايره المعارف شاعران معاصر شهرستان کاشان  و حومه

در حال جمع آوري است .

لذا از تمام شاعران محترم که مايلند به وسيله ي  اين کتاب نام

و اثرشان  به اهالي ادبيات و انجمنهاي ادبي و دانشگاهي

سراسر کشور معرفي بشود دعوت مي شود تا جهت دريافت

 فرم مربوطه  به دفتر ادبستان :

( کاشان خيابان شهيد رجايي پاساژ اميرکبير طبقه پايين )

مراجعه و يا با تلفن : 03614444625 تماس حاصل بفرمايند .

به هر شاعر در اين کتاب دو صفحه اختصاص مي يابد که يک

صفحه به بيوگرافي و عکس و يک صفحه به درج اثر اختصاص

خواهد داشت .

اطلاعات بيشتر را مي توانيد با مراجعه حضوري و يا از طريق

تماس  دريافت نماييد .

 

 

5

 

در آخرين دقايق چاپ کتاب

« اين ويژگيِ تو است ، محشر باشي » بود ،

يعني يه چيزي حول و حوشِ دقيقه نود و اينا که صبح اول وقت

جناب آقاي بيگي حبيب آبادي ارجمند ( مدير مسئول محترم

انتشارات فصل پنجم ) تماس گرفتند و گفتند که بررس محترم

اداره ارشاد يهويي در باز بينيِ چندمينه !!! حال کردن که به يکي

 از غزل هاي شما گير بدهند و نه يک کلمه ، يا يک ترکيب يا حتي

 يک مصرع ، جهنم و ضرر يا حتي يک بيت ، بلکه کلِّ غزل مبارک

رو با کارت قرمز از اين مجموعه اخراج نمودند و ديگر هيچ ...

 

قابل توجه اهالي نکته بين ( رند ) ؛

 

 

الف )

 

دو صفحه ي آخر کتابم که مثل دلم پاکِ پاکه و

هيچي توش نوشته نشده جاي همون غزل اخراحيه که اجازه ي

نشر نگرفته  و چون تمام مراحل نهايي چاپ کتاب انجام شده بود

و نمي شد اوزاليت کتاب رو به هم زد تصميم کبري بر آن شد تا دو

 صفحه ي پاياني کتاب سفيد باشد .

البته بد هم نشد ، شايد اعتراضي باشد به سبک تماشاگران

 اروپايي فوتبال  که در اعتراض به تيم محبوبشان که بد بازي

مي کند دستمال هاي سفيد تکان مي دهند ...!!!

 

ب )   

 

  بدون شرح ؛            ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

 

ج )

 

حالا که غزل مذکور از آن طريق اجازه ي نشر نگرفت و

بعد از توضيح نسبتا مبسوطي که در موردش داده شد ،

 از اين طريق ، يعني درج در وبلاگ ، منتشرش ميکنم تا :

 

1 غزل مذکور بيشتر از اين ناکام نشه .

۲ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...................

 

 

 

 محکوم

 

 

 

محکومِ تا هميشه به تو باختن شدم

 

اين بار هم حريفِ نبردِ تو ، من شدم

 

 

آغوش باز ميکني و باز بي دليل

 

مغلوبِ اين مبارزه ي تن به تن شدم

 

 

مردادِ بوسه ها و تنت گرمِ گرمِ گرم

 

اصلا عجيب نيست که بي پيرهن شدم

 

 

مي خواستم که شاعرِ لبخندِ تو شوم

 

شاعر که نه ، به خاطرِ تو کوهکن شدم

 

 

اي ماه اين غروب ، برايِ طلوعِ تواست

 

يعني که بي خيالِ سحر سر زدن شدم ...

 

 

 

 یا علی مدد

 

                                                                                        

 

+نوشته شده در دوم دی 1388ساعت0:32 قبل از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

سلام و عرض ادب ؛

 

 

 

بي هيچ مقدمه ای

 

غزلم رو تقديم ميکنم به مهرباني هاي همسر مهربانم :

 

 

 

شاعره ی ارجمند مهناز سادات رضوی 

 

 

 

که به لطف خدا چند هفته اي هست در کنار هم بودن رو تجربه

 

 مي کنيم :

 

 

 

 

 

گفتند قرار است که دلبر باشي ...

 

 

 

 

 

اين ويژگيِ تو است محشر باشي

 

تا يک سر و گردن از همه سر باشي

 

 

بايد که همه شهر خرابت باشند

 

شايد که از آسمان ديگر باشي

 

 

اين خواسته ي خداست ، دست تو که نيست

 

مي خواسته از فرشته برتر باشي

 

 

وقتي که عسل مي چکد از پنجه ي تو

 

ديگر چه عجيب است معطر باشي

 

 

از مخمل ابر روسري سر کردي

 

تصوير ميان ديده ي تر باشي

 

 

در حسرت آسمان شدن مي مانند

 

دل ها ، نفسي اگر کبوتر باشي

 

 

 

 

حالا همه ي شهر دلاور شده اند !!!

 

گفتند قرار است که دلبر باشي ...

 

 

 

 

 

 

از همه ي دوستان خوبم که تلفني و يا از طريق ارسال پيامک

 

و يا کامنت خصوصي در وبلاگ اظهار محبت کرده اند و تبريک گفتند

 

 صميمانه تشکر مي کنم.

 

 

شاد باشيد و سعادتمند.

 

 

                                      یا علی مدد

 

 

+نوشته شده در هفدهم خرداد 1388ساعت3:20 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

 

وبلاگ خانه ادبيات کاشان افتتاح شد .

 

 

خانه ادبيات کاشان

+نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1388ساعت11:46 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی |

 

سلام ؛

 

 

هرچی بود تموم شد ، حالا داره نفس های آخرش رو می کشه ،

 

 کِشـــــــــدار تر ؛

 

 انگار اصلا بیقراری بهار رو واسه رسیدن نمی بینه ...

 

نمی دونم چی بگم ، از کجا بگم ، اصلاچرا بگم ،

 

 اما باید بگم چون اگه نگم می پوسم تو خودم !!!

 

گاهی دوست دارم فراموش بشم مثل مُرده ها ،

 

 گاهی دوست دارم فراموش کنم مثل بعضی ها ...

 

اما حیف ...!

 

به چین و چروک شناسنامه ام که نگاه می کنم از دلم خجالت می کشم !

 

از انعکاس بیزارم و از آینه ها که همیشه بزرگ شدنم رو به رُخم می کشند ...!

 

خسته شدم ؛

 

دلم گرفته ، خیلی دلم گرفته ؛

 

نمی دونم چرا این ها رو نوشتم؟!

 

فرض کنید مقدمه است یا دل نوشته یا ...

 

ای عشق همه بهانه از توست ...؛

 

 

یا عشق ؛   

 

                        عیدتون مبارک ...!

 

 

*********************************************************************

 

 

 

غزل مثنوی ؛

 

بهشت ...

 

 

 

 

وقتی که گریه می کنی انگار تا بهشت

 

یخ می زنند آینه ها ، رودها ، بهشت

 

 

بانویِ خسته از هوس سیب های سرخ

 

حرفی بزن گرفته دلم از خدا ، بهشت

 

 

حرفی بزن که تشنه ی از تو شنفتنم

 

با من بمان حقیقت بی انتها ، بهشت

 

 

آغوش می کند همیشه مرا میله ی قفس

 

وقتی اسیر چشم تو هستم چرا بهشت ؟

 

 

دلتنگِ کوچه های نجیب گذشته ام

 

باران ، غزل ، ترانه ، خزان ، ردپا ، بهشت

 

 

حوایِ زخم خورده ی از شوکرانِ سیب

 

آدم نمی شوم که مبادا تو را بهشت

 

 

از من بگیرد و غزلم مثنوی شود

 

آیینه بشکند و دلم منزوی شود

 

 

از دست هایِ سرد تو پاییز می چکد

 

یک آسمان غروبِ غم انگیز می چکد

 

 

بی تو همیشه هایِ مرا غم گرفته است

 

با رفتن تو قلبِ خدا هم گرفته است

 

 

کِز می کنم کنار درختی که کاشتی

 

احساس می کنم که مرا جا گذاشتی

 

 

لبریزِ گریه می شوم و رو نمی کنم

 

گلدان اطلسیِ تو را بو نمی کنم

 

 

آیینه عکسِ چشمِ تو را می دهد نشان

 

دلواپسِ تواند ، تمامِ فرشتگان

 

 

خسته شدم کلافه ی این بغض و آه ها

 

حالم گرفته از همه ی نیمه راه ها

 

 

توفان رسید و پنجه زد و ساحلم گرفت

 

« زین همرهان سست عناصر دلم گرفت »

 

 

با قابِ عکسِ تو دل من گرم گفتگوست

 

« کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست »

 

 

از فکر و یادِ سبزِ تو لایمکن الفرار

 

« یک دست جام باده و یک دست زلف یار »

 

 

با این همه به عشق تو باز است پنجره

 

بانو ببین که غرقِ نیاز است پنجره

 

 

 

 

چه فرق می کند که جهنم و یا بهشت

 

این آشیانه هست به لطف شما بهشت

 

 

تو بی درنگ انتخابِ منی گر هزار بار

 

پرسند از دلم ، که تو و عشق یا بهشت !

 

 

 

+نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت7:26 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

 

پری ...

 

 

 

در لباسِ آبی امشب ای پری پیدا شدی

 

آسمان پوشیده ای امشب عجب زیبا شدی !

 

 

باز کُن آغوشِ خود را امشب ای آبی ترین

 

غنچه ای و بینِ دستانِ من امشب وا شدی

 

 

رودم اما باید امشب راهیِ دریا شوم

 

تو به زیرِ آن حریرِ نیلگون دریا شدی

 

 

سهمِ من از تو همیشه بی قراری بوده است

 

یعنی اقیانوسی و در سینه ی من جا شدی

 

 

باز سنگِ ساحلت با بوسه خوابم می کند

 

گفتی عاشق کُش نمی گردی دگر ، اما شدی !

+نوشته شده در شانزدهم آذر 1387ساعت10:44 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

 

سلام ؛

 

بعد از سی و پنج روز به روزم با یک بغل دلواپسی و دلتنگی ... !!!

 

دلم بد جوري لَك زده براي يه پياده روي شبانه زير نَم نَم باران در امتداد

 

يه خيابون خلوت به ناكجا ييِ خيال ...

 

شما چطور ... ؟!

 

هركي همدلِ و همراه ، مي تونه پابه پاي اين غزل همقدم بشه ...

 

بسم الله !!!

 

 

 

 

 

 

خاطره ي با تو ...

 

 

 

 

 

مردي شبانه باز مسافر شد ، تلواسه هايِ خيسِ خيابان را

 

بر سنگفرش هايِ تَرَك خورده ، اندوهِ گيج و مبهم باران را

 

 

ساعت درست لحظه ي فرسودن ، از انعكاسِ خاطره ي با تو

 

يعني كه باز شانه ي لرزانم ، بي تو بغل گرفته درختان را

 

 

در ازدحام دربدري هايم ، بي تو هزار مرتبه مي ميرم

 

و مرگ بوسه مي زند اين شب ها ، لب هايِ مانده در هَوسِ جان را

 

 

از منظرِ نگاهِ دلِ عاشق ، دنيا شبيه كوچه ي بن بست است

 

بايد كه زُل زد از پسِ اين ديوار ، ماهِ نشسته بر لب ايوان را

 

 

اين بارِ چندم است نمي دانم ، پامالِ چشم هايِ تو مي گردم

 

تقويمِ جيبيِ دلِ من دارد ، تنها حسابِ فصلِ زمستان را

 

  

 

 

 

 در لابلايِ باغِ گُلِ قالي ، گُم مي كنم دلِ به غمت خون را

 

با خود ببر برايِ جهيزيه ، يك تخته فرشِ لاكيِ كاشان را ...

 

 

+نوشته شده در هشتم مهر 1387ساعت9:30 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

 

 

" شعله ي پايان گرفته "

 

 

 

 

گفتم كه عاشقت شدم و جان گرفته ام

 

در زيرِ سايبانِ تو سامان گرفته ام

 

 

حتما تمام مي شود اين اضطراب پوچ

 

اين بُغضهايِ بر سرِ دندان گرفته ام

 

 

واي از خيالِ خام كه با دل چه مي كند؟!

 

جان دادم و بلايِ فراوان گرفته ام

 

 

حالا هزار بار پشيمانم از خودم

 

از اين هوايِ ابريِ باران گرفته ام

 

 

رويِ لبم شكوفه ي احساس يخ زده

 

كه نوبهارِ شكلِ زمستان گرفته ام

 

 

بانو مرا دوباره به دنيايِ خود ببَر

 

اينجا درست شعله يِ پايان گرفته ام !!!

 

 

+نوشته شده در چهارم شهریور 1387ساعت2:21 قبل از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

 

 

 

 

 

بانوی چشمت

 

 

 

 

 

 

 

خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت

 

با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت

 

 

با بادها سر به بیابان می گذارم

 

وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت

 

 

شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت

 

طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت

 

 

پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه

 

تا می نشینم مست رودررویِ چشمت

 

 

با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند

 

وقتی فراری می شود آهوی چشمت

 

 

دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم

 

در زیر طاق نصرت ابروی چشمت

 

 

این مرد را رسوایِ عالم می نماید

 

یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت

 

 

 

 

+نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت3:3 قبل از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

سلام و عرض ادب ؛

 

 

بدون هیچ مقدمه ای میرم سراغ مقدمه !!!

 

 

 

یه پیامک که باعث تولد این غزل شد :

 

 

 

« تو دو طرف یه رودخونه دوتا آدم برفی از عشق هم اینقدر آب شدند تا شاید

 

یه جایی وسط رودخونه دستِ همدیگرو بگیرند!!! »

 

 

 

 

 

آدم برفی ...

 

 

 

 

 

 

موازیِ هم و ای کاش ضربدر بشویم!

 

و عاشقانه در آغوشِ یکدگر بشویم

 

 

من و تو آدم برفـی و می شود با هـــم

 

ز عشق جرعه بنوشیم و شعله ور بشویم

 

 

تمامِ فاصله ی بینمان همین رود است

 

بیا برایِ رسیدن پرنده تر بشویـــم

 

 

برایِ عشق جدایی همیشه تاوان است

 

و با رسیدنمان مثمرِ ثمر بشویــــم

 

 

من آب می شوم از عشق و تو بمیر از شوق

 

که بینِ بسترِ این رود همسفر بشویم .......

 

 

 

 

               

 

 

با دردسرِ عشق موافق شده است

 

وقتی که خزان یارِ شقایق شده است

 

 

از گریه ی بی امان او فهمیدم

 

آدم برفیِ خانه عاشق شده است !!!

 

 

+نوشته شده در شانزدهم تیر 1387ساعت11:16 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی | |

 

 

به بهانه ی میلاد بزرگ بانوی یاس  :

 

 

برای تو می سُرایم که نامت همیشه ساحل آرامش دلهای خسته است ،

 

 

 دوستت دارم بانو جان:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باران گرفت و آینه ها رنگ و بو گرفت

 

دنیا برای آمدن تو وضو گرفت

 

 

حتی درخت ها همه در رقص آمدند

 

باد از نسیمِ سبز لبت های و هو گرفت

 

 

عطر تو را ملائکه فریاد می زدند

 

بانویِ یاس آمد و گُل آبرو گرفت

 

 

خورشید دومی ، نه ، کم است این برایِ تو

 

آئینه ای شدی که خدا روبرو گرفت

 

 

از جنسِ آسمانی و تنها دلِ زمین

 

هجده نفس به عطر حضور تو خو گرفت

 

 

بانویِ آفتاب می رسد امروز از بهشت

 

دنیا برایِ آمدن تو وضو گرفت ...

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

 

1-     صمیمانه روز زن و مادر را به بانوان همیشه سربلند ایرانی تبریک می گویم .

 

 

2-    مادر روزت مبارک .

 

 

3-    به مناسبت میلاد بانوی آفتاب انجمن ادبی سخن کاشان  همایش باشکوهی را

 

با حضور شاعران و ادیبان و اساتید عالیقدر و علاقه مندان به شعر و ادب برگزار

 

 خواهد نمود :

 

 

زمان : دوشنبه سوم تیر ماه سال جاری ، ساعت 18:30 بعدازظهر.

 

مکان : کاشان خیابان امیرکبیر جنب اداره ی مخابرات منطقه ی فین

 

 باغ بزرگ پیروزان .

 

شرکت در این همایش برای عموم آزاد است .

 

 

 

+نوشته شده در سی و یکم خرداد 1387ساعت10:33 بعد از ظهرتوسط محسن سلطانی | |